تبليغاتX
مفرد مذكرغايب -

عجب حکایتی است حکایت این "دل"

تنگ می شود

سنگ می شود

اسیر می شود

سیر می شود

آب می شود

کباب می شود

می لرزد

می ریزد

می رود

می گیرد

می میرد

می سوزد

می شکند

.

.

.

.

و به قول احسان:

"واپس" هم می شود!!

.

چقدر این روایت را دوست دارم :

انما القلوب ثلاثة  

قلب مشغول بالدنیا و قلب مشغول بالعقبی و قلب مشغول بالمولی

اما القلب المشغول بالدنیا، فله الشدة و البلا

و اما القلب المشغول بالعقبی، فله الدرجات العلی

و اما القلب المشغول بالمولی، فله الدنیا و العقبی و المولی

.

.

همه اش از همین "مشغولیت" است

تا به چه مشغول باشد این دل

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:33 توسط پرستو |