تبليغاتX
مفرد مذكرغايب -

کاش می توانستم توی این وبلاگ با خط خودم بنویسم...با قلم...مثل آدمیزاد
این خط ماشینی بی شعور را دوست ندارم
این "بی شعور" فحش نیست ها...وصف است...یعنی موجودی که هیچ چیز حالی اش نیست...
بالاخره لابد یک سری داشته که خدا هم به قلم قسم خورده نه به کی بورد!

با قلم که می نویسم، حس وحالم را هم می توانم نقاشی کنم
یک جاهایی نرم و کمرنگ می نویسم...برای دل خودم...با نستعلیق...انگار که می خواهم پرواز کنم...نجیب...روان...آرام..
حرف رسمی و اتو کشیده ای اگر باشد، با نسخ برایت تعریف می کنم
گاهی هم ممکن است مشفقانه سرت داد بکشم...با ثلث...اگر خیال کنم حواست به حرف هایم نیست
اگرهم عشقم کشید سر کارت بگذارم و چیزی بگویم که تو یک کلمه اش را هم نفهمی و درعین حال برای اینکه کم نیاوری هی سرت را تکان بدهی و بگویی احسنت...خب معلوم است دیگر...شکسته می نویسم!

گاهی پیش می آید که از خط دیگران تقلید می کنم...دیگرانی که دوستشان دارم...برای اینکه بدانی حالم از خودم به هم می خورد

بعضی وقت ها کاغذ را خط خطی می کنم...دو کلمه می نویسم...باز خط می زنم...می نویسم...خط می زنم...می نویسم...خط می زنم...آن وقت تو می فهمی که می خواهم چیزی بگویم؛ اما رویم نمی شود!

شعر می نویسم گاهی...با همان نستعلیق:

از دیـده خـون دل همه بـر روی ما رود 
بر روی ما ز دیده چه گویم چه ها رود

مـا در درون سیـنـه هوایی نهـفتـه ایم 
بر بــاد اگـر رود سر مــــا زان هـوا رود

و ادامه اش را نمی نویسم و نمی دانم تو از کجا می فهمی که بغض گلویم را گرفته و اشک توی چشمهام جمع شده است!

کاش می توانستم توی این وبلاگ با خط خودم بنویسم...با قلم...مثل آدمیزاد
اما نه...این روزها اصلن حوصله ی نوشتن ندارم...حتا با قلم
این روز ها بیشتر دلم یک دوست می خواهد
یک دوست که نانوشته هایم را بخواند


+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:49 توسط پرستو |