تبليغاتX
مفرد مذكرغايب -

 

دررابازكردم .

باورم نمي شد! آقابود!!

مهربان، سلام كرد . نگران، جواب گفتم .

ــ مهمان نمي خواهي؟

نزديك بودقلبم بايستد .

ــ ن..ن..چ..چ..چرا.....حت..حت..حتما آآآقاجان...فقط..اااگر..ميشود..چ..چ..چندلحظه.ص..ص.صبركنيد!!

سراسيمه به اتاق دويدم . اول قفسه ي كتابها! بعد جعبه ي نوارها! بعد كيف سي ديها! بعد عكسهاي روي ديوار........وااااااي خداي من! هارد كامپيوترم!! بعد..........

ده دقيقه اي طول كشيد تا چيزهايي را كه مايه ي آبروريزي بود سربه نيست كنم . بعد باعجله آمدم دم در؛ نبود! پريدم توي كوچه؛ آرام وسربه زيردورميشد . همسايه ها همه توي كوچه بودند .

خانه ها را یکی یکی درزده بود؛ اما قصه ي همه شبيه قصه ي من بود .

 

 

برگرفته ازيادداشتي ازغلامرضا اميدي

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط پرستو |