تبليغاتX
مفرد مذكرغايب

ای ایران ای مرز پر....

وطنم پاره ی تنم، ای زاد گاه و....

ای بلند سرفراز ایران من....

دوستت دارم...سرزمین من؛ دوستت دا.....

باور کنید من آدم مقدسی نیستم. ازاین ادا اطوارها هم بدم می آید. اصلا خودم هم هر وقت این سرودهای زیبا و حماسی و احساسی را می شنوم، مو بر بدنم راست میشود و اشک توی چشمم حلقه میزند. "حب الوطن من الایمان" را هم بلدم. اما...

اما این که نمیشود؛ تا یک مسأله ای مثل انتخابات پیش می آید، نود درصد تبلیغات تهییجی ما رنگ و لعاب ملی پیدا میکند. لابد یک استدلال مصلحتناکانه! از نوع استدلالهای چند دهه ی اخیر که آرام آرام ذائقه هایمان را تغییر داد، ادبیاتمان را تغییر داد، سیاستمان را تغییر داد، دیانتمان را تغییر داد و حالا بحمدالله ما مسلمانهای متمدنی هستیم و کلاس کارمان هم بالا رفته و ....

داشتم میگفتم؛ لابد بالاخره یک استدلالی هم برای کارشان دارند؛ اما این رسمش نیست.

دوستان هنرمند ما ثابت کرده اند که به برکت تبلیغات، میتوانند همه کار بکنند. میتوانند پفک نمکی و چیپس و نوشابه را به مصرف روزانه ی بنده و جنابعالی تبدیل کنند. میتوانند "آقای ایمنی" درست کنند و درست مصرف کردن را یادمان دهند. میتوانند"سیا ساکتی" بسازند تا بچه هایمان از همین الان یاد بگیرند که باید با سرعت مطمئنه رانندگی کنند. میتوانند قوانین خشک ستاد تبصره ی 13و مبحث 19 را، حتی توی مغز مادربزرگهایمان هم فرو کنند. میتوانند گربه های زبان بسته را، به اعجاز هنر، به حرف درآورند که به توصیه ی آنها زباله هایمان را ساعت 9 شب توی کوچه بگذاریم. میتوانند....

دوستان هنرمند ما ثابت کرده اند که اگر بخواهند میتوانند "فرهنگ سازی" کنند. 

 

این وسط انگار فقط سر مفاهیم دینی بی کلاه است! انگار خجالت میکشیم با صدای بلند بگوییم مسلمانیم! انگار برایمان افت دارد ارزشهای اعتقادیمان را هم در قالبهای متنوع هنری تبلیغ کنیم. یا شاید هم اساسا درد دین نداریم. بگذریم.

خلاصه اینکه فکر نمیکنم، پررنگ کردن مظاهر ملی یا بهتر بگویم کمرنگ کردن مفاهیم دینی، آخر و عاقبت خوشی داشته باشد.

خدا کند ده سال دیگر که قرار است خواهر کوچکم رأی بدهد‌‌ معنای این جمله که "شرکت در انتخابات یک تکلیف است" را بفهمد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:50 توسط پرستو |

 

صحراي بلا به وسعت تاريخ است وكار به يك "ياليتني كنت معكم" ختم نمي شود .

اگر مرد ميدان صداقتي، نيك در خويش بنگر كه تو را نيز با مرگ، انسي اينگونه هست ياخير ؟

اگر هست كه هيچ، تو نيز از قبله داران دايره ي طوافي و اگر نه...

ديگر به جاي آنكه با زبان "زيارت عاشورا" بخواني، با دل، به زيارت "عاشورا" برو .

"ضحاك بن عبدالله مشرقي" را كه مي شناسي ؟!

عصر عاشورا از جبهه ي حق گريخت؛ بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام، شمشير زده بود !

خوف، فرزند شك است و شك، زاييده ي شرك و اين هرسه، خوف و شك و شرك، راهزنان طريق حقـند كه اگر با مرگ، انس نگيري، خوف، راه تو را خواهد زد و امام را در صحراي بلا رها خواهي كرد .

امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !

امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !

امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !

 


فتح خون ـ شهید سید مرتضا آوینی

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:44 توسط پرستو |

 

دررابازكردم .

باورم نمي شد! آقابود!!

مهربان، سلام كرد . نگران، جواب گفتم .

ــ مهمان نمي خواهي؟

نزديك بودقلبم بايستد .

ــ ن..ن..چ..چ..چرا.....حت..حت..حتما آآآقاجان...فقط..اااگر..ميشود..چ..چ..چندلحظه.ص..ص.صبركنيد!!

سراسيمه به اتاق دويدم . اول قفسه ي كتابها! بعد جعبه ي نوارها! بعد كيف سي ديها! بعد عكسهاي روي ديوار........وااااااي خداي من! هارد كامپيوترم!! بعد..........

ده دقيقه اي طول كشيد تا چيزهايي را كه مايه ي آبروريزي بود سربه نيست كنم . بعد باعجله آمدم دم در؛ نبود! پريدم توي كوچه؛ آرام وسربه زيردورميشد . همسايه ها همه توي كوچه بودند .

خانه ها را یکی یکی درزده بود؛ اما قصه ي همه شبيه قصه ي من بود .

 

 

برگرفته ازيادداشتي ازغلامرضا اميدي

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:40 توسط پرستو |