کاش می
توانستم توی این وبلاگ با خط خودم بنویسم...با قلم...مثل آدمیزاد
این خط
ماشینی بی شعور را دوست ندارم
این
"بی شعور" فحش نیست ها...وصف است...یعنی موجودی که هیچ چیز حالی اش نیست...
بالاخره لابد
یک سری داشته که خدا هم به قلم قسم خورده نه به کی بورد!
یک جاهایی
نرم و کمرنگ می نویسم...برای دل خودم...با نستعلیق...انگار که می خواهم پرواز
کنم...نجیب...روان...آرام..
حرف رسمی
و اتو کشیده ای اگر باشد، با نسخ برایت تعریف می کنم
گاهی هم
ممکن است مشفقانه سرت داد بکشم...با ثلث...اگر خیال کنم حواست به حرف هایم نیست
اگرهم
عشقم کشید سر کارت بگذارم و چیزی بگویم که تو یک کلمه اش را هم نفهمی و درعین حال
برای اینکه کم نیاوری هی سرت را تکان بدهی و بگویی احسنت...خب معلوم است دیگر...شکسته
می نویسم!
بر روی ما
ز دیده چه گویم چه ها رود
بر
بــاد اگـر رود سر مــــا زان هـوا رود
اما
نه...این روزها اصلن حوصله ی نوشتن ندارم...حتا با قلم
این روز
ها بیشتر دلم یک دوست می خواهد
یک دوست
که نانوشته هایم را بخواند
می بینی خدای من؟!...می بینی؟!
برای تو چه بی حوصله ام؟!
در فهرست اولویت های زندگی ام
تو، اگر باشی، در آخرین سطرها نشسته ای
بعد از هزار و یک مساله مهمتر از خودت!
حتا بعد از امتحان های پایان ترم!
.
حرفی برای گفتن نمی ماند
باید کمی فکر کنم
این فهرست را دوست ندارم
این وبلاگ تا پنجم تیرماه به روز نمی شود
بی بی جان!
می خواهم پهلویت باشم
.
.
شکسته!
(نمی دانم از کیست این روضه ی شاعرانه)
تا حالا زمان گرفته اید؟
تسبیحات حضرت زهرا، یک دقیقه و سی ثانیه وقت می خواهد .
اگر برای خدا، ذکری بهتر از این تسبیحات بود،
پیامبر، همان را به نام زهرایش رواج می داد .
.
وقربان این مادر
که این هدیه را هم به ما بخشید .
.
ما که نمی توانیم هزار رکعت نماز مستحبی بخوانیم
پس تسبیح فاطمه سلام الله علیها را فراموش نکنیم
تازه؛ امام صادق علیه السلام،
این تسبیح را بیشتر از آن هزار رکعت دوست دارد!
نشریه ی بیرق ـ تیرماه 85
عجب حکایتی است حکایت این "دل"
تنگ می شود
سنگ می شود
اسیر می شود
سیر می شود
آب می شود
کباب می شود
می لرزد
می ریزد
می رود
می گیرد
می میرد
می سوزد
می شکند
.
.
.
.
و به قول احسان:
"واپس" هم می شود!!
.
چقدر این روایت را دوست دارم :
انما القلوب ثلاثة
قلب مشغول بالدنیا و قلب مشغول بالعقبی و قلب مشغول بالمولی
اما القلب المشغول بالدنیا، فله الشدة و البلا
و اما القلب المشغول بالعقبی، فله الدرجات العلی
و اما القلب المشغول بالمولی، فله الدنیا و العقبی و المولی
.
.
همه اش از همین "مشغولیت" است
تا به چه مشغول باشد این دل
مثل اولین نگاهی که نمی دانی کی لبریز از "او" خواهد شد
مثل اولین سلامی که معلوم نیست با چه رویی جواب خواهی داد
.
تلخ یا شیرین، فرقی نمی کند
اولین ها همیشه خاطره می شوند
مثل همین غزل
که خیلی سال پیش خاطره شد
.
.
.
گاهی خیال می کنم از من بریده ای
غیر از مرا برای دلت برگزیده ای
از خود سوال می کنم "آیا چه کرده ام"
در فکر می روم که تو از من چه دیده ای
فرصت نمی دهی که کمی درد دل کنم
لابد برای اینکه مکرر شنیده ای
از من عبور می کنی و دم نمی زنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای!!
این غصه های تلخ، رهایم نمی کنند
شعری مگر سرایم و گویم قصیده ای
دیگر بس است؛ گریه امانم نمی دهد
احساس می کنم به دل من رسیده ای!
یک روز می رسد که در آغوش گیرمت
هرگز بعید نیست؛ خدا را چه دیده ای؟!
ــ حالا "سلام بر حسین" یا "لعنت بر یزید" را همه میگویند، ربطش را هم میدانند .
ولی این "اللهم عجل لولیک الفرج" چه ربطی دارد به آب خوردن ؟!!
ــ اولا دعا برای آقا "ربط" نمیخواهد؛ بند زمان و مکان مخصوصی هم نیست .
دوما! ربطش یک چیز من درآوردی است! یا به قول امروزی ها، ذوقی .
راستش از وقتی شنیدم حضرت، در ماجرای تشرف مرحوم فشندی فرموده اند:
"شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی هم ما را نمیخواهند؛ اگربخواهند، دعا میکنند و فرج ما میرسد"
کمی به غیرتم بر خورد !
احساس نیاز به آب، هست؛ احساس نیاز به حجت خدا، نه!
.
میدانم! این "اللهم عجل" بعد از آب خوردن هیچ دردی را دوا نمی کند .
اما لااقل، من یادم می آید که خجالت بکشم !!
یادم می آید روزی چند بار تشنه ی این آب میشوم
اما سالها گذشته و هنوز تشنه ی آن آب.....
خدا را چه دیده ای !
شاید یک روزی بیاید که دیگر یک آب خوش از گلویم پایین نرود .
.
اصلا ولش کن این حرفها را !
دعا برای آقا که "ربط" نمیخواهد .
عشقم میکشد آب که میخورم بگویم: اللهم عجل لولیک الفرج
گفتی: می دونی فردا تولد منه ؟
گفتم: تو هم بیکاری ها! این روزا چه وقت به دنیا اومدنه ؟!
خندیدی
گفتم: حالا کادو چی بت بدم خوبه ؟
گفتی: اگه بگم، قول میدی نه نگی ؟
(منو باش که چه فکرایی کردم!)
.
.
.
راستش را بخواهی خیلی فکر کردم......
باور میکنی اما هرچه فکر کردم "عیب"ی در تو نیافتم تا به عنوان "هدیه" ی روز تولدت......
عیبی نیافتم اما...
اما به گمانم این باید عیب خیلی بزرگی باشد که دیگران ما را بی عیب بدانند در حالیکه ما.......
محضر مبارک حضرت "مفرد مذکر غایب"
سلام علیکم
این آخرین برگ از سررسید سال 1386 است.
امسال هم ندبه هایمان بی اثر بود.
امسال هم ندبه هایمان دروغ بود.
با این همه، یابن الساده المقربین!
این جمعه
باز هم ندبه میخوانیم.
.
.
این آخرین برگ از سررسید سال 1386 است.
حول حالنا الی احسن الحال
ای ایران ای مرز پر....
وطنم پاره ی تنم، ای زاد گاه و....
ای بلند سرفراز ایران من....
دوستت دارم...سرزمین من؛ دوستت دا.....
باور کنید من آدم مقدسی نیستم. ازاین ادا اطوارها هم بدم می آید. اصلا خودم هم هر وقت این سرودهای زیبا و حماسی و احساسی را می شنوم، مو بر بدنم راست میشود و اشک توی چشمم حلقه میزند. "حب الوطن من الایمان" را هم بلدم. اما...
اما این که نمیشود؛ تا یک مسأله ای مثل انتخابات پیش می آید، نود درصد تبلیغات تهییجی ما رنگ و لعاب ملی پیدا میکند. لابد یک استدلال مصلحتناکانه! از نوع استدلالهای چند دهه ی اخیر که آرام آرام ذائقه هایمان را تغییر داد، ادبیاتمان را تغییر داد، سیاستمان را تغییر داد، دیانتمان را تغییر داد و حالا بحمدالله ما مسلمانهای متمدنی هستیم و کلاس کارمان هم بالا رفته و ....
داشتم میگفتم؛ لابد بالاخره یک استدلالی هم برای کارشان دارند؛ اما این رسمش نیست.
دوستان هنرمند ما ثابت کرده اند که به برکت تبلیغات، میتوانند همه کار بکنند. میتوانند پفک نمکی و چیپس و نوشابه را به مصرف روزانه ی بنده و جنابعالی تبدیل کنند. میتوانند "آقای ایمنی" درست کنند و درست مصرف کردن را یادمان دهند. میتوانند"سیا ساکتی" بسازند تا بچه هایمان از همین الان یاد بگیرند که باید با سرعت مطمئنه رانندگی کنند. میتوانند قوانین خشک ستاد تبصره ی 13و مبحث 19 را، حتی توی مغز مادربزرگهایمان هم فرو کنند. میتوانند گربه های زبان بسته را، به اعجاز هنر، به حرف درآورند که به توصیه ی آنها زباله هایمان را ساعت 9 شب توی کوچه بگذاریم. میتوانند....
دوستان هنرمند ما ثابت کرده اند که اگر بخواهند میتوانند "فرهنگ سازی" کنند.
این وسط انگار فقط سر مفاهیم دینی بی کلاه است! انگار خجالت میکشیم با صدای بلند بگوییم مسلمانیم! انگار برایمان افت دارد ارزشهای اعتقادیمان را هم در قالبهای متنوع هنری تبلیغ کنیم. یا شاید هم اساسا درد دین نداریم. بگذریم.
خلاصه اینکه فکر نمیکنم، پررنگ کردن مظاهر ملی یا بهتر بگویم کمرنگ کردن مفاهیم دینی، آخر و عاقبت خوشی داشته باشد.
خدا کند ده سال دیگر که قرار است خواهر کوچکم رأی بدهد معنای این جمله که "شرکت در انتخابات یک تکلیف است" را بفهمد!
صحراي بلا به وسعت تاريخ است وكار به يك "ياليتني كنت معكم" ختم نمي شود .
اگر مرد ميدان صداقتي، نيك در خويش بنگر كه تو را نيز با مرگ، انسي اينگونه هست ياخير ؟
اگر هست كه هيچ، تو نيز از قبله داران دايره ي طوافي و اگر نه...
ديگر به جاي آنكه با زبان "زيارت عاشورا" بخواني، با دل، به زيارت "عاشورا" برو .
"ضحاك بن عبدالله مشرقي" را كه مي شناسي ؟!
عصر عاشورا از جبهه ي حق گريخت؛ بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام، شمشير زده بود !
خوف، فرزند شك است و شك، زاييده ي شرك و اين هرسه، خوف و شك و شرك، راهزنان طريق حقـند كه اگر با مرگ، انس نگيري، خوف، راه تو را خواهد زد و امام را در صحراي بلا رها خواهي كرد .
امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !
امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !
امام را در صحرای بلا رها خواهی کرد !
فتح خون ـ شهید سید مرتضا آوینی
دررابازكردم .
باورم نمي شد! آقابود!!
مهربان، سلام كرد . نگران، جواب گفتم .
ــ مهمان نمي خواهي؟
نزديك بودقلبم بايستد .
ــ ن..ن..چ..چ..چرا.....حت..حت..حتما آآآقاجان...فقط..اااگر..ميشود..چ..چ..چندلحظه.ص..ص.صبركنيد!!
سراسيمه به اتاق دويدم . اول قفسه ي كتابها! بعد جعبه ي نوارها! بعد كيف سي ديها! بعد عكسهاي روي ديوار........وااااااي خداي من! هارد كامپيوترم!! بعد..........
ده دقيقه اي طول كشيد تا چيزهايي را كه مايه ي آبروريزي بود سربه نيست كنم . بعد باعجله آمدم دم در؛ نبود! پريدم توي كوچه؛ آرام وسربه زيردورميشد . همسايه ها همه توي كوچه بودند .
خانه ها را یکی یکی درزده بود؛ اما قصه ي همه شبيه قصه ي من بود .
برگرفته ازيادداشتي ازغلامرضا اميدي